فاطمه کشاورزی هستم. دختر یک باغبان، دانشجوی ارشد «تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی» و بچه اول خانواده که طبیعتا مسئولیت‌هاش هم بیشتره. راستی نوه‌ی اول خانواده پدری هم هستم. حالا بعد از خودم چندین و چند خواهر و برادرِ قد و نیم‌قد هم نیست. فقط یک برادر دارم که دو سال از خودم کوچکتره و رفته سر خونه و زندگی خودش و جا رو برای من بازتر کرده الحمدالله. فعلا منم و محصولات باغ پدری که ببینم چه گلی به سر همدیگه می‌زنیم.

لابه‌لای درس و دانشگاه سر از کلاس پادکست‌سازی درآوردم. استاد که خودش بچه‌ی یک نانوا بود داشت می‌گفت «هر کسی شغل خانوادگیش رو ادامه بده موفق تره. مثلا من اگر نانوا می‌شدم شاید بهتر بود». حالا استاد تحسین برانگیزی هم بود. لابد منم اگر یک نیسان آبی می‌گرفتم و وردست پدرم سر باغ و زمین بودم موفق‌تر بودم. من و رانندگی نیسان آبی خیلی هم بد نیست، نه؟

زنگ استراحت کلاس رفقا پیشنهاد دادن ما که باغ انگور داریم، یه فروشگاه اینترنتی راه بندازم برای محصولات باغ پدرم. از قدیم تو فکر ظرفیت‌های اقتصادی روستامون بودم. اما ذهنم فقط به معرفی روستامون رسیده بود. به هر حال همون روز سر از سایت «باسلام» در آوردم و یک فروشگاه اینترتی زدم. اسمم رو هم گذاشتم «دختر یک باغبان».

باغداری و کشاورزی شغل اجدادی ماست. به گمانم آن وقت‌ها که برای ملت شناسنامه می‌گرفتند طبق همین شغل و حرفه فامیلی ما را هم «کشاورزی» ثبت کردند. تو روستامون رسم داریم که معمولا ارثیه رو موقع ازدواج به پسر می‌دن تا روی اون کار کنه و زندگیش رو بچرخونه. برای همین باغ و زمین ما قدم پدران و تازه‌ دامادهای زیادی رو به خودش دیده تا به پدر من رسیده. حالا ببینم این باغ و زمین که یک عمر زندگی پدرم رو سر و سامون داده، چه گلی به سر زندگی من می‌زنه.

هدفم این بود که استاد دانشگاه و یک عدد نویسنده‌ی ناقابل بشم. اما چسبیدم به این فروشگاه که پنجره‌ای باشد رو به محصولات باغ انگور پدرم و محصولات روستاییانی از سراسر کشور ایران عزیزم. امیدوارم خدا از فضل خودش منو مورد رحمت قرار بده و یک سفیر باشم برای تجارت الکترونیک روستایی‌ها. نوسنده نشدم اما هر روز براتون قصه می‌نویسم. از خودم، روزمرگی‌هام، اهالی روستا و هر آنچه بر من می‌گذرد. بمان با من و بخوان با من، خرید هم بکن از من.